تبليغاتX
مگس كولي
این روزا خیلی وحشی شدم! آخه دارم Lost رو تماشا میکنم! روزی یه قسمت! از بچگی آروزم این بوده که توی یه جزیره گیر بیفتم!  حس میکنم توی یه همچین جایی یه شکارچی وحشی بشم! بی رحم و شفقت! امیدورام هر چه زودتر توی یه جزیره گیر بیفتم! البته باید اول کلی پول بلیط بلیط بدم که اولا" از روی اقیانوس اونم حول و حوش خط استوا رد شم تا شاید هواپیمامون سقوط کنه! البته به پیشنهاد آبجیم اگه سوار توپولوف شم امکان سقوط بیشتره ولی متاسقانه توی کویر لوط سقوط می کنم نه جزایر استوایی!
نوشته شده در جمعه 8 آبان1388ساعت 18:31 توسط مگس كولي |
همکلاسی مگس کولی: مامانم لیپو کرده! سه تا سوراخ تو ما تحتش داره!

مگس کولی: وااااای! خوش به حال بابات! قدرت اتنخابش بیشتر شده!

همکلاسی مگس کولی:بی شعور!

مگس کولی:

نوشته شده در جمعه 8 آبان1388ساعت 18:14 توسط مگس كولي |
مرد نابینایی سگی داشت. هر زمان که کسی از افراد همسایه قرار بود بمیرد این سگ زوزه می کشید. همسایه ها از این وضعیت به شدت ترسیده بودند و به همین جهت تصمیم به بیرون انداختن این مرد و سگش گرفتند. شبی که قرار بود فردایش سگ و مرد از آنجا بروند سگ تمام شب را زوزه کشید. فردای آن شب سگ و مرد هر دو مردند.
نوشته شده در شنبه 2 آبان1388ساعت 20:45 توسط مگس كولي |
میگن عشق مثل جنگه! اونی برنده هست که بتونه طرف مقابلشو بکشونه به سمت خودش!
نوشته شده در چهارشنبه 25 شهریور1388ساعت 23:34 توسط مگس كولي
امریکاییی ها موجودات خیلی جالبی هستن! چون تا به جال هیچ ملتی رو ندیدم که از توحش به زوال برسن بدون اینکه در این بین عصر تمدنی داشته باشن!
نوشته شده در جمعه 20 شهریور1388ساعت 20:57 توسط مگس كولي |
این لینکو برید ببینید چی گفته شده.............!!!

http://greenwavearchive.blogspot.com/2009/09/blog-post_770.html

نوشته شده در جمعه 20 شهریور1388ساعت 12:33 توسط مگس كولي |
وقتی که به اطرافم نگاه می کنم و بعضی از خونواده هایی رو میبینم که دارن به خاطر ارثیه از هم می پاشن می ترسم! وقتی به خاطر طمع و خود بزرگ بینی بذر نفرت رو میون دل همدیگه می کارن می ترسم!
من با این طرز تفکر بزرگ شدم که برای هر کی بخونی سرت میاد. سرزنش کنی سرزنش میشی. خوبی کنی بهت خوبی میکنن. مامانم برای کوچکترین صحبتهای روزانه ما خواهرا نصیحتمون میکرد و هنوزم میکنه که مراقب زبونتون باشید. تا حالا کسی رو عمدا" و از روی بدجنسی مسخره نکردم. برای توی گل گیر کرده ها نخندیدم. شاید یه لحظه کوتاه یه فکر گذرا مثل "خاک تو سرش که این طور شد" از ذهنم گذشت ولی ترس از بد بخت شدن خودم به خاطر حرفای خودم چنان توی وجودم ریشه دوونده که سعی می کنم درباره هیچ احدی حتی حرف معمولی هم نزنم.
یه گروه از اقوام من به خاطر طمع سر ارثیه پدری چه ها که نکردن! پدر بزرگ پدری من مرد و ژن های خوب و بدشو همین جا گذاشت و رفت. مهم نیست که چه اتفاقاتی افتاد ولی پدربزرگ مادری من هنوز زنده هست. ۳۰ـ۴۰ سال پیش از بزرگترین ملاکان منطقه بود. مادربزرگم وقتی از اون روزا صحبت می کرد که چه طوری با دستای خودش روی اون زمینا کار می کرد هنوز هم خوشحال بود چون دخترها و پسرهاش در کمال صلح و صمیمیت زندگی می کردن و امروز که خاله ها و داییا و بچه هاشون هستن می ترسم که شاید من هم همون آدم طماعی باشم که فکر می کنم نیستم. شاید این زمین ها که به گفته مامانم دیگه مال ما بچه هاست نابود کننده همه رابطه ها باشه. خیلی می ترسم..............
نوشته شده در پنجشنبه 19 شهریور1388ساعت 17:11 توسط مگس كولي
سرخپوست ها میگن وقتی که یه شکارچی یا یه حیوون از جون همدیگه میگذرن به هم تبدیل میشن!!

وای نــــــــــــــــــــه!!! من نمی خوام به خواهرم تبدیل شم!!!

(پشه ای اگه بگی مگس کولی حیوونه هست!)

نوشته شده در سه شنبه 17 شهریور1388ساعت 20:16 توسط مگس كولي |

دختر امریکایی:
در دبیرستان عاشق دوست پسرش می شود و در 18 سالگی با هم ازدواج می کنند.
در 19 سالگی بچه دار می شود. (امریکایی ها جلوگیری بلد نیستن!)
در 20 سالگی شوهرش او را ترک می کند و دچار ضربه روحی بزرگی می شود ولی از آنجایی که بچه ای دیگر نیز در راه دارد و بچه ای دیگر برای سیر کردن شکمش  تصمیم می گیرد با مشکلات مبارزه کند.
چند سال می گذرد. او با کار کردن در رستوران ها و بارها و کلی سختی کشیدن ادامه تحصیل می دهد یا شغلی پیدا می کند که با پیشرفت کردن در آن به پول و پله ای می رسد. در این هنگام کمتر از 30 سال سن دارد و از پر طرفدارترین زنان مجرد محل کار و زندگیش می شود. چون هم وضع مالی خوبی دارد و هم قصد ازدواج ندارد و بچه هم نمی خواهد.

دختر ایرانی:
در دوران دبیرستان عاشق پسر خوشتیپ محله می شود که از قضا خیلی هم خلاف است. با کلی بدبختی و تهدید خانواده با آن پسر ازدواج می کند و در 19_20 سالگی متوجه می شود که شوهر گرامش یا معتاد شده است یا با دیگر زنان است.  
در 22 سالگی یا طلاق میگیرد یا می سوزد و می سازد. اگر بسوزد و بسازد که هیچ ولی اگر طلاق بگیرد اقوام و آشنایان و دوستان یا با چشم دلسوزی به او نگاه می کند یا با چشم  بیوه زن اون کاره. مردهای فامیل و آشنا که تا چندی پیش هی آبجی آبجی می کردند حالا پیشنهاد خانه خالی می دهند. در محل کار و غیره امنیت چندانی ندارد. حتی دیگر زنان که دوستانش نیز هستند از ترس اینکه وای یه بیوه زن شوهر منو از راه به در نکنه او را از خود می رانند. حتی کارگر های افغانی توی کوچه هم دیگر زبان دراز شده اند و حتی آنها هم پیشنهاد می دهند. وضع مالی شوهر بی عرضه سابقش که افتضاح بود و او از خانواده هم چیزی درخواست نمی کند. (اگر این قضیه را در یک رمان جوات ایرانی خوانده باشید به احتمال بسیار نویسنده خواهد نوشت که شوهره تمام پولهایش را مواد و مشروب خریده و کلی هم در قمار  باخته!)
خلاصه این زن جوان یا تسلیم می شود و همان بیوه زن اون کاره می شود یا یک مرد میانسال مهربان پولدار زن مرده او را میگیرد یا که بی توجه به تمام مزخرفات جامعه و اطرافیان به دنبال آرزوهای خود می رود ادامه تحصیل می دهد ثروتمند می شود دور دنیا را می گردد و آخر هم یا با کسی که دوستش دارد بی هیچ احساس حقارت ازدواج می کند یا مجرد می ماند و در هر جایی از کره زمین که بخواهد زندگی شادی را خواهد داشت.

نوشته شده در دوشنبه 16 شهریور1388ساعت 18:40 توسط مگس كولي |

امروز عصر که وارد اتاق خواهر گرام شدم ناگهان صدایی همچون زجه مادر مردگان را ز او شنیدم. بدو گفتم ای خواهر عزیز تر از جان  تو را چه شده است؟! مرا پاسخ داد که ای خدا مرگم بده! این رمان های ایرونی دیگه چه فاجعه ای هستن! ای خداااااااااااااااا!! گویا در حال خواندن رمانی بود به نام غزال که اتفاقا" من نیز آنرا باری مطالعه نموده بودم.
توی این رمان که به تفسیر خود جناب عالی برای دختر کلفت ها نوشته شده میشه تموم خصوصیات یک موجود جوات و خز رو پیدا کرد. البته از بعضی جهات خیلی هم جوات نیست ولی خوب .......!! دختر جوونی که نصفش کرده و نصف دیگش آذری. به قلم نویسنده کله شقی کردها و چشمان آهویی ترک ها پیدا کرده. واسه همین هم اسمش غزاله ... اه....اه...اه....!!! یه دختری که خیلی دافه و تموم پسرای فامیل چششون دنبال اونه. دختری که خیلی جدی و باوقاره و به پسر جماعت محل نمیده و همچنین تا حدودی چشم و گوش بسته هست و تا به حال مفهوم عشق را درک نکرده است! اه.... اه.... اه....!! تا اینکه یه پسری از بلاد کفر ایتالیا که اتفاقا" هم خیلی پاف بوده و هم خیلی خراب حالایه جوری وارد جریان میشه و اولش دلش می خواست که ترتیب این یکی رو هم بده ولی به خاطره غرور و از اینای دختره عاشق و دیوونش میشه!  شاید تا اینجاش خیلی جوات نبوده باشه ولی کافیه جملات قصار این دختر و پسر رو به هم بخونید که بعد با من هم داستان شوید. تازه یه فاجعه دیگه هم در زندگی شون پیش میاد و بعد دوباره به هم میرسن و بچه دار میشن و به خاطر طلوعی دوباره در زندگیشون اسم این پسربچه رو میذارن طلوع!!! استغفرالله!!!!
در رابطه با رمان دختر کلفت ها باید بگم در این جور رمان ها پسری با اسب سفید یا حالا لامبورگینی  سفید وارد داستان میشه و دل دختر زیبای ما رو می بره و اونا بعد از تحمل مشکلات بسیار تا آخر عمر به خوبی و خوشی زندگی میکنن! اییییییشششششش!!!
من و آبجیام یه بار یکی از این رمان ها نوشتیم ولی نشد که بدیم دست ناشر!
من یه بار یه رمان جوات ایروونی دیگه خونده بودم که نویسنده علاقه بسیاری به کلمات فربه و موی جو گندمی داشت و تموم مردای مهربون این رمان هم فربه بودن و هم موهاشون جو گندمی بود!
یه رمان داغون دیگه هم خونده بودم که دختر عاشق سیبیل مردا بود و مرد آیندش که از قضا پسر عموش بود دارای سیبیل های شاه عباسی بود!!!

من دیگه رمان ایروونی نمی خونم! ولی رمان گندم بد نبود!! جالب بود!!

نوشته شده در یکشنبه 15 شهریور1388ساعت 21:35 توسط مگس كولي |
همیشه از وقتی که یه بچه بودم (کی گفت "هنوزم بچه ای؟" ) دوست داشتم یه گردنبند خیلی خاص داشته باشم! یه گردنبند از الماس قرمز و طلای سفید. (کی گفت "چه خوش اشتها؟ ") ولی مسئله اینجاست که کجای این خیلی خاص هست. میگم بهتون. حتما" تا به حال نقاشی های اژدهای چینی ها رو دیدید. یه اژدها رو فرض کنید که از طلا سفید درست شده و در حال بلعیدن یه الماس قرمزه و از یه زنجیر آویزون شده و روی سینه بلوری من (کی گفت "چه از خودش چیز میگه؟" ) قرار داره!
البته فکر کنم خیلی به درد مهمونی نخوره ولی به عنوان یه نماد و ارثیه خونوادگی که به نواده هام (من قصد ادامه تحصیل دارم! ) برسه چیز باحالی باشه!

مگس نوشت: من که هنوز هم نفهمیدم چطوری اژدها رو جمع می بندن!  یعنی میگن اژدهاها؟! سخته که!

مگس نوشت ۲: یعنی چی زمین صافه؟! این گروه زد بازی هم چیز میگنا! (کی گفت "این آهنگ که قدیمی شده؟" ) ولی از چرندیاتشون بگذریم ریتم و صدای جالبی دارن مخصوصا" اون تیکه هایی که یه مقدار سانسوری میشه!   البته فحش های رکیکشونو نمیگم. چون مگس کولی اون مزخرفاتو گوش نمیده! ولی متاسفانه یه سری از آهنگای اینا هم مثه بقیه هموطنان گرامی دزدیه!

مگس نوشت ۳: من سالی یکی دوبار از این مدل آهنگا می گوشم! اصولا" خیلی fan اینا نیستم! (کی گفت "fan یعنی پنکه؟" )

مگس نوشت ۴: می دونین چی خیلی بده؟ این که به جای فرستادن اس ام اس به طرفتون اونو اشتباهی به عموی غیرتی تون بفرستید! تازه اونم از گوشی باباهه!

نوشته شده در شنبه 14 شهریور1388ساعت 23:11 توسط مگس كولي |
امشب با توجه به این که مقارنه ماه و مشتری بود من تصمیم گرفتم یه سری مسائل نجومی رو با خواهر زادم ایلیا که ۶ سالشه در میون بذارم که البته نتیجه ای جز دهن کفیده برای من و مخ هنگیده  برای اون در بر نداشت!  بعد از کشیدن مدل سیاره ای منظومه شمسی شروع کردم به توضیح تفاوت سیاره و ستاره و این که چرا پلوتو از فهرست سیارات منظومه حذف شد و کمربند سیارکها و جنس حلقه های زحل! می خواستم در رابطه با کمربند کویی پر و ماهواره های ویجر ۱و۲ هم صحبت کنم ولی نگاه عاقل اندر سفیه اعضای خونه مانع از این کار شد! البته کارم اشتباه بود چون اون آی کیوی خاله جون کوچیکشو نداره! در آخر هم گفت خاله من که هیچی نفهمیدم بریم آوازمونو بخونیم!  
بعد از خوندن بهش گفتم هر آرزویی داری به ماه بگو که واست بر آورده کنه!
آرزوهاش اینا بود:
من یه فراری می خوام!
مامانی باهام قهر نکنه فقط بزنه تو گوشم! (ایلیا یه خورده مازوخیسته)
بابا جون واسم هواپیمای واقعی بخره!

نوشته شده در چهارشنبه 11 شهریور1388ساعت 22:9 توسط مگس كولي |

امروز بعد از مدتها رفتم سراغ ورق های فال تاروتم!  یه لباس مشکی و بلند پوشیدم و موهامو مدل خانوم هویشام درست کردم و با گوشواره های حلقه ای بزرگ تو گوشم عین بختک افتادم به جون مامانم که بیا فالت بگیرُم!  بعد از کلی کل کل فالشو گرفتُم کاکو!  هر چی عشقم کشید تحویلش دادم و اونم صد البته یه نگاه عاقل اندر سفیه تحویل ما داد و همیشه این جور وقتا اگه گفتین وقت چیه؟!!  من بهتون میگم:
_ مگس جان دخترم حرف خداست. به خاطر من نیست که! یکم بیشتر اطاعت خدا رو کن! حجابتو بیشتر رعایت کن! تو زندگیت تاثیر میذاره ها و ....... .
_مامان جان شما درست می فرمایید! من همونی میشم که شما و خدا دوس دارین!

چند وقت بعد بیرون از خونه: ذلیل مرده حجابتو رعایت کن!!!!

و این ماجرا همچنان ادامه دارد.............................

نوشته شده در سه شنبه 10 شهریور1388ساعت 19:35 توسط مگس كولي |

مدتها بود که من و مامان محفل 2 نفری آواز خونی آخر شبی نداشتیم. امشب پشت میز آشپز خونه من و مامان شروع کردیم به خوندن آهنگای قبل از انقلابی. از هایده و گوگوش و غیره . مامان من بعد از به قول خودش توبه کردنش دیگه به آهنگای خواننده های زن ایرونی گوش نمیده فقط خودش می خونه. ولی با سلین دیان و جنیفر لوپز و شکیرا و حتی پینک و امثالهم مشکلی نداره و گاهی در کمال ناباوری  از اونا خوشش هم می آد. علاقه من به موسیقی سنتی ایرونی فقط در حدیه که اونا رو حفظ کنم و بعد خودم بخونم!!!
راستش آواز خوندن تنها کاریه که حتی در اوج ناراحتی بهم آرامش میده! چون من به شدت سمعیم و نسبت به صدا و موسیقی واکنش زیادی نشون میدم برای بیان احساسات و عواطفم از موسیقی و آواز استفاده می کنم!
متاسفانه تا به حال نه به سمت کلاس موسیقی رفتم و نه آواز! چون همیشه دچار مشکل غلام سه روزه ای بودم! ولی علاقه شدیدی به چنگ پیدا کردم! طنین صداش جادوییه! (فکر نکنین چون توی فیلم یوزارسیف بودا من از قبل عاشقش بودم)
دنبال کلاس چنگ می گردم....

نوشته شده در دوشنبه 9 شهریور1388ساعت 23:52 توسط مگس كولي |

مگس نیوز: درصد امید به زندگی در ماه رمضان افزایش می یابد.
آیا تا به حال به این مسئله توجه کرده اید که در ماه رمضان درصد امید به زندگی افزایش می یابد؟!
صبح که از خواب بلند میشوید ـــ البته صبح که نه بعد از ظهر ـــ تمام دلمشغولی شما این است که چطور زمان رو زودتر پشت سر گذاشته و به افطار برسید. بعد از افطار و خوردن در حد توان و گفتن جمله" آخیـــــــش ترکیدم!!!" تمام دل مشغولی شما البته به جز فیلم ها این است  که سحری چی بخورید و خلاصه به اینجا می رسیم که گفته میشود:
ما انسانها برای این زنده می مانیم که بتوانیم بخوریم نه این که بخوریم تا زنده بمانیم!

نوشته شده در دوشنبه 9 شهریور1388ساعت 14:23 توسط مگس كولي |
۶ سالگی: بند باز سیرک
۸ سالگی: شکارچی
۹ سالگی: فیلسوف
۱۱ سالگی: فضانورد 
۵/۱۱ سالگی: چوپون (چون داشتم کتابهای قصه صمد بهرنگی رو می خوندم)
۱۲ سالگی: پلیس مخفی
۱۴ سالگی: فیزیکدان
۱۵ سالگی: زن خونه دار (قابل توجه این که بنده در اوج بلوغ و حماقت قرار داشتم)
۱۶ سالگی: کیهانشناس
۱۷ سالگی یعنی الان: نمیـــــــــــدونم!!!! یعنی من سال دیگه کنکور دارم؟؟!!! باورم نمیشه!!!!  من می خوام دوباره بچه شم!!!!!
نوشته شده در جمعه 6 شهریور1388ساعت 23:6 توسط مگس كولي |
Published by ParsTheme & Designed by Tempfa.com

mundo

مگس كولي

mundo

http://mundo.blogfa.com

مگس كولي

مگس كولي

مگس كولي

مگسي كولي و دلخورده از مدفوعات دوچهره و شكلات نماي بشري اینجانب مگس کولی، تقدیم می کنم!

مگس كولي